خداوندا : من خالیِ خالی ام از تو یعنی پُرِ پُر هستم از غیر تو...! خدایا ببخش مرا که سر درگمی من ازسرگرمی به غیر تو بود خدایا دیگران رابا تو آرام می کنم! ولی خودم رابا چه آرام کنم!؟ / زعفرانی

جمعه ی حضور

                   


          














zaferani7531@yahoo.com


[ پنجشنبه 19 خرداد 1390 ] [ 02:27 ] [ زعفـــــرانی ]

امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء








التماس دعا


خدانگهدار





موضوع: بدون شرح،
[ جمعه 11 مرداد 1398 ] [ 12:00 ] [ زعفـــــرانی ]

پایان کار


سلام به همه دوستان و همکاران گرامی:

خداوند منان را شاکرم که بر من منت نهاد تا بخشی از عمر خویش را در جمع با صفا و پر محبت شما همکاران گرامی سپری کنم ، به یقین ادعا میکنم که در طول این مدت بهره فراوانی از آموزه های انسانی ،اخلاقی ،علمی و فنی شما همکاران توانمند و  پرتلاش و اندیشمند محترم نصیب اینجانب شده است . ضمن عرض سپاس و قدر دانی از الطاف شما دوستان و همکاران گرامی از خداوند متعال نعمات بی کران و الطاف بی انتهای خداوندی را برای شما عزیزان آرزومندم .
 به دلایل شخصی ، شاید تحلیل انرژی و ناآرامی های فراوانی که با فقدان پدرعزیزم بر من عارض شده

از گروه اموزشی انصراف داده و زین پس سعادت و افتخار همراهی با شما خوبان را نخواهم داشت، چرا که دیگر حوصله ای برایم نمانده ، نه کار نه گروه نه زندگی کردن و نه وبلاگ نویسی ، این اخرین پست و به منزله ی  خداحافظی من از همه جاست ....
و لذا فرصت را مغتنم شمرده و به پاس همکاری ، لطف و همدلی کلیه همکاران قدیمی و دوستان عزیزی که در طی این پنج سال همراهم بودند و همواره یاریگر اینجانب بوده اند سپاسگزاری می نمایم .
با اذعان به این حقیقت که، آنچه محقق شده، لطف پروردگار و آنچه مانده، بضاعت ناچیز این بنده حقیر بوده است ، در نهایت نتیجه تلاش های شما و زحمات بنده :
کسب موفقیت های پی در پی و کسب رتبه های استانی و کشوری بنده و همکاران و مهمتر از همه اختصاص رتبه اول گروه آموزشی عربی در سطح استان به شکل متوالی در پنج سال اخیر بوده است ، لذا حجت را بر خود تمام ، هدایت گروه آموزشی را به بزرگوار توانمند دیگری سپرده و کلیه دوستان و همکاران همراهم را ، به خدا می سپارم و صمیمانه درخواست دارم قصور و کاستی هایم را با دیده رحمت ، بر من ببخشایند واین حقیر را حلال فرمایند و برای آرامش درونم دعا بفرمایند . 

تا همیشه همگی شما دوستان حقیقی و مجازی را به خداوند بزرگ می سپارم .

« التماس دعای فراوان  »





[ دوشنبه 24 تیر 1398 ] [ 14:30 ] [ زعفـــــرانی ]

و باز و باز و باز دلتنگی


همیشه دوستت دارم بابا ، همیشه عجیب دلتنگتم

و تاهمیشه چشم هایم خیس از نبودنت







موضوع: بدون شرح،
[ دوشنبه 24 تیر 1398 ] [ 14:17 ] [ زعفـــــرانی ]

یک منِ داغدار از فقدان و سکوت سرد پدر






موضوع: بدون شرح،
[ دوشنبه 24 تیر 1398 ] [ 14:15 ] [ زعفـــــرانی ]

پ مثل پدر






موضوع: بدون شرح،
[ دوشنبه 24 تیر 1398 ] [ 14:05 ] [ زعفـــــرانی ]

دلتنگی های بی پایان من ...


      پدر آسمانی ام











موضوع: بدون شرح،
[ دوشنبه 24 تیر 1398 ] [ 13:42 ] [ زعفـــــرانی ]

آرام جانم : پدر





موضوع: بدون شرح،
[ شنبه 25 خرداد 1398 ] [ 23:40 ] [ زعفـــــرانی ]

....


      و حالا


 سخت دلتنگتم بابا







موضوع: بدون شرح،
[ شنبه 25 خرداد 1398 ] [ 15:42 ] [ زعفـــــرانی ]

غمنامه ای بنام پدر

حالا الان با توام ، بابای خوبم : خوب میدونی که تمام وجودم بودی و چقدر زیاااد بهوجودت وابسته بودم ....
اینجا میام تا دلتنگیهامو فریاد بزنم ..... اینجا تنها جاییه که میخوام تنها باشم و کسی مزاحمم نمیشه . 
 داداشام ، مامان ، فامیل ، دوستان ، همسایه ها ، همکارام ، دوستام ، 
همه میگن : تو بهترین دختر بودی واسه بابات ، تو تماما وقف بودی برای بابا ، چرا انقدر بی تابی ؟  چرا انقد بی قراری ؟
اینا نمیدونن که با وجود داشتن زندگی مشترک اما 25 سال در کنارت زندگی کردن و حالا نداشتنت آسون نیست ؟  اینا نمیدونن من چی کشیدم این 66 روز بدون تو ، اینا نمیدونن جهنم درونم رو ، نمیتونن درک کنن ..... 
بابا خیلی دلم تنگته به همون خدایی که پیشش هستی . تمام وجودم درده ، تمام وجودم غمه ، تمام سلول های بدنم فریادت میزنه ، اشک امونم نمیده .... 
بابا میدونی حسرت چی رو میخورم ؟ حسرت اون لحظه هایی که میتونستم به دستهات بوسه بزنم و نزدم ، حسرت اون لحظه هایی رو که میتونستم به پاهات بوسه بزنم و نزدم ....شاید غرور ، شاید نادانی ، شاید حماقت ، شاید کوتاهی .....
نمیدونم اسمش رو چی بزارم .. اما نزدم .
 اونوقت اونروز لعنتی 26 فروردین رو میگم تو غسالخونه پاهای سردت رو غرق بوسه کرده بودم ، سرمو رو سینه سردت گذاشته بودم و های های زار میزدم ، بابا چقدر سرد و خاموش بودی اونروز ، گریه های منو و داداشام و بچه هام رو میدیدی که هر کدوم سر به سینه و سرت گذاشته بودیم و داشتیم زار میزدیم ، اما جواب زجه هامونو نمیدادی ، دستت رو روی سرم نمیکشیدی متل همیشه ، آرومم نمیکردی ... فقط میشنیدی و سکوت .....
 چقدر بهم سخت گذشت اونروز وقتی بعد از آخرین حمام دنیایی و سردت ، با دستای خودم گذاشتمت تو آمبولانس و راهی تهرانت کردم  و بلافاصله پشت سرت راه افتادم سمت بهشت زهرا و تحویل بهشت زهرا دادم ، خودت وصیت کرده بودی که پیش خونواده ت باشی ... خودت به مهدی بارها گفته بودی : هر چند برات زحمته پسرم اما منو ببر تهران پیش مادرم ... دستخطت وصیتت رو که مهدی بهم نشون داد 
 فقط خدا میدونه چه کشیدم ..... قربون اون خط قشنگت بشم بابای من  
 چقدر سخت و جانکاه گذشت بهم روز 28 فروردین .... واااااای بر من .... تو بهشت زهرا مانیتور سالن تطهیر رو نگاه می کردم که اسمت رو ببینم و بدنت رو تحویل بگیریم با خودم میگفتم : کاش هیچ وقت اسم بابا تو اون مانیتور لعنتی ثبت نشه .... کاش همه چی خواب باشه و کاااش ..... اما نه ... خواب نبود .  
بالخره اسم قشنگت رو مانیتور دیده شد و همه دویدن ..... یه گوشه وایساده بودم مبهوت و ساکت 
فقط نگاه میکردم .... وقتی به خودم اومدم دیدمت رو دستهای فامیل .....و یه دسته گل روی سینه ت ...
تصور نمیکردم هیچگاه بتونم نماز بر جسد بی جان بابا بخونم ....اما خوندم ...  نماز رو خوندیم و به محض تحویلت به آمبولانس ، نمیدونم در چند ثانیه تو کدوم ماشین قوم و خویش نشستم و گفتم منو برسونید به مزار بابا قبل از اینکه خودش بیاد .
و حالا من موندم و مزار کنده و آماده شده بابا و جسم بی جان بابا که هنوز نرسیده بود به خانه ی ابدی ..... صاحبخونه اون مزار تو بودی اما عمو قبل از تو و با اجازه ی تو اونجا سالها بود که خوابیده بود ، به عمو گفتم : عمو جان بابام خیلی تنها بود ، بابام خیلی دلتنگ بود ، بارها و بارها شاهد اشکهای یواشکی بابام بودم پشت پنجره اتاقش ... اما هر بار بهش میگفتم بابا چیه ؟ چی شده ؟ میگفت هیچی بابا ... طوری نیست . 
عمو بابام اومد پیشتون ، امشب مهمون تو و عمه و مامانجونه .... آخه بابام عاشق مادرش بود و بعد از چهل و نه سال که از مرگ مادرش میگذشت هر وقت ازش یاد میکرد قطرات اشکش رو میدیدم . 
 و حالا میرفت که در کنار عزیزانش آرام بگیره . 
بابا رسید ..... و امان از این ساعت و زمان ....
دویدم سمت جنازه بابا ..... آروم به داداشم گفتم :به همه بگو ، دقایقی کسی باهام کاری نداشته باشه  ... 
هیچ کسی 
هیچ کاری 
میخوام تو سکوت همه ، چند دقیقه با بابام خلوت کنم . 
از نوک پات تا سرت رو غرق بوسه کردم .... اینجا دیگه فقط اروم اروم میگفتم :
 بابا حلالم کن 
بابا کوتاهی هامو ببخش ، بابا حلال کن
بابا فراموشم نکن 
بابا دعامون کن 
بابا بچه هامو دعا کن 
بچه هام خیلی دوستت داشتن بابا.....  بچه هام خیلی بهت خدمت کردن .... دعاشون کن همیشه
بابا دیدار چهره ماهت به قیامت
بابا دیدار به قیامت من میگفتم و تک تک اون آدمهایی که اونجا بودن اشک میریختن

و آخرین لحظه دیدار مون وقتی بود که صورت زیبات رو باز کردن تا  بچه هات و مامان ببینن . بی درنگ بعد ازتلقین اومدم داخل قبر و با تمام وجود خم شدم رو صورتت ..بوسه میزدم و بوسه میزدم ...
با اشک و آه و غم فقط بوسه میزدم
نه یکی نه دو تا .... چند تا ..... صورت یخ و سردت .... پیشونی سردت ، چشمهای بسته و خاموشت .... همه رو بوسیدم و ای کاش میزاشتن همونجا باهات ساعتها بمونم  .... نزاشتن .... نزاشتن .... از بغلت بیرونم کشیدن ، بابا سخت هرین وداع عمرم بود اون لحظه .... دل سنگ به حالم آب میشد و میسوخت اون لحظه ....
بعدم یکی یکی بچه هات اومدن بوسیدنت و باهات خداحافظی کردن 
اشکهای مامان و داداشام دلم رو ریش می کرد ..... سر به آغوش هم ، هر چهارتایی در کنارت گریستیم و گریستیم ... و با دیدن اون حال ما همه و همه گریه می کردن ....تراژدی سخت زندگیم رقم خورد ....
ساعت 12 ظهر
98/1/28 
دیدارمون با پدر موکول شد به قیامت 



بابای عزیزم : بارها و بارها قران رو برات ختم کردم تو سالهای گذشته و این دو ماه که نبودی به مراتب بیشتر ، ذکر صلوات که همراه همیشگی منه تمام این روزها .... اما چرا آروم نمیشم بابا هااااان ؟

و اما بابای مهربونم :
حالا وعده گاه من با تو ، توی اتاقم  شده :
 یه میز خاطره 
یه عکس زیبای روبان خورده ات
یه ساعت مچی که خودم از دستت درآوردم
یه تسبیح شرف الشمس که خودم برات از مشهد خریده بودم
یه مهر که همیشه باهاش نماز میخوندی
یه کلاه که یادآور زیباترین چهره عمرمه (بابای قشنگم)
یه جلد از مفاتیح هایی که تهیه کردم برای یادبودت
و هزاران خاطره که هر روز با تو کنار اون میز دارم
ضیافتی دارم با اشک هر روز در کنار وعده گاهمون بابا 



من چکنم با صندلی خالی همیشگیت 
من چکنم با اتاق پر از خاطراتت 
من چکنم با تخت خالی از بابا 
من چکنم با یادگارهات 
من چکنم با صندلی نماز و جانماز همیشگیت 
من چکنم با دوری از مزارت 
من چکنم با دلتنگیم بابا 
خدایا  : ک م ک م ک ن 


خودت بگو من چه کنم؟






موضوع: بدون شرح،
[ شنبه 25 خرداد 1398 ] [ 15:04 ] [ زعفـــــرانی ]

دلنوشته

ساعت ملاقات تموم شد و ما برگشتیم خونه . من با داداشم دوتایی برگشتیم .. تو ماشین اون هر دو گریه می کردیم و هیچ حرفی نمیزدیم . انگار هر دو میدونستیم امشب قراره چه خاکی تو سرمون بشه و دم نمیزدیم . 
تا رسیدیم خونه از بیمارستان به همسرم زنگ زدن که : پسرهاش بیان میخوایم مریضتون رو ببریم سونو گرافی .... داداشم بلند شد بره منم پریدم و گفتم منم میام . 
رفتیم بیمارستان و بابا رو از دستگاه جدا کردن و به یه دستگاه موقت وصل کردن که ببریمش سونو گرافی ..... وقتی از بخش آی سی یو تخت بابا اومد بیرون 
دیدم کبودی پاهای بابا بالاتر اومده و یخه ..... من به داداشم نگاه کردم و اون به من و باز هم سکوت همراه با اشک .... 
رفتیم طبقه زیرزمین برای سونوگرافی ... پشت در اجازه ورود به ما رو ندادن و گفتن : منتظر بشید شما . یکربعی زمان گذشت . درب باز شد و تخت بابا بیرون اومد ....
وااااااای بر من ..... خدایا از گفتنش هم اشک مجالم نمیده الان  بعد از 66 روز 
تمام بدن بابا سفید شده بود و عملا نفس نداشت حتی با اون دستگاه سیار .....  اینبار قبل از من داداشم فریاد زد : چرا بابام رنگش سفید شده ؟ چرا بابام اینجوری شده ؟ من گفتم : چرا نفس نمیکشه ؟ 
همینطور که با پرستارها با تختش می دویدن ما هم میدویدیم دست کشیدم رو صورت بابا دیدم یخه ، دستش دیدم یخه ، پاهاش دیدم یخه .....
گفتم بابا تو رو خدا یکی بگه چرا بابام اینطوری شده ؟
اما حرفی نمیزدن .. انگار لال بودن اون دوتا پرستار و خدمه ....
اینایی که الان دارم مینویسم همراه با سیل اشکه ... بماند اونروز  .....
به بخش رسیدیم .... بابا رو سریع بردن داخل و درب رو روی ما بستن ... نزاشتن بریم تو 
فقط از لای در دیدم همشون دارن میدون و هر کدوم یه کاری میکنن . یکی دستگاه رو وصل میکنه یکی آمپول اماده میکنه . یکی داره با دکتر تماس میگیره ....
من و داداشم غم یتیمی رو همون دم با تمام وجود حس کردیم و همونجا پشت درب آی سی یو نشستیم و  های های با هم گریستیم ...
پای اومدن به خونه رو نداشتیم . دلمون گواه شوم ترین خبر و حادثه رو میداد اما نمیخواستیم باور کنیم ...... اما هر دو فهمیده بودیم همون لحظه که بابا از اتاق سونوگرافی خارج شد و ما چهره ی سفید و یخ بابا رو دیدیم .... بابا رفته بود ... بابا رفته بود .... بابا رفته بود ...اما هیچکدوم به دیگری هیچی نگفتیم ...
اومدیم خونه .  من حتی لباس بیرون رو هم درنیاورده بودم
همینطور غمزده روی مبل نشسته بودم و خیره و غرق در افکار و خاطرات به گذشته و اشک سرازیر شده ای که تمومی نداشت این چند روز
مامان یهو با یه تشر بهم گفت : باز تو اینجوری نشستی و گریه میکنی دختر؟ خسته نشدی این چند روز ؟ 
اشکهات خشک نشد ؟ کور میشی دختر ها .... بابات خوب میشه ، بابا برمیگرده ... پاشو خودتو جمع و جور کن ...
 پاشو لباسهات رو عوض کن همه منتظر تو هستن شام بخورن .... میخواست با اون تشر منو از اون حالت دربیارهو به خودم بیام .... اما نمیدونست که من دقایقی قبل چی دیده بودم و منتظر چی بودم ... 
نه هیچ کس نمیدونست ..فقط من دیده بودم و داداش ....

ساعتی بعد وقتی همسرم با اون قیافه بهت زده ، رنگ پریده و اشک آلود و هراسان وارد خونه مامان اینا شد ......
 و با بغض رو به من گفت : الان از بیمارستان بهم زنگ زدن   
بابات
دنیا به تمام معنی آوار شد روی سرم 





موضوع: بدون شرح،
[ شنبه 25 خرداد 1398 ] [ 14:39 ] [ زعفـــــرانی ]

دلنوشته

دو ساعتی بود که از بابا خداحافظی کرده بودم . حوالی ساعت 10 و نیم 
مامان زنگ زد و گفت :  بدو بیا بابا هیچ تکون نمیخوره .... فقط خدا میدونه خودمو چجوری رسوندم اونجا ..... دیدم بابا روی صندلی همیشگی پشت میز ناهارخوری نشسته ، شامش رو بر خلاف چند روز قبل که حتی لقمه ای نمیخورد ، خورده یه چای نصفه جلوشه و سرش افتاده پایین .... صداش کردم 
دیدم نهههههههه
صورتش رو تکون دادم ، دیدم نهههههههه
دستهاش هم شل از طرفین صندلی افتاده بود ...... 
بابا هیچ حرکت و جوابی نداشت .. فقط نفس بلند میکشید . دلم خوش بود به نفس هاش ..... فریاد میزدم فقط فریااااد ... فقط فریاد 
همسرم بلافاصله زنگ زد 115 . اومدن و گفتم مریضتون رفته کما با سطح هوشیاری 3 
دنیام همونجا بود که روی سرم خراب شد 
همراه آمبولانس رفتم ....... دکتر اورژانس تا اومد بالای سر بابا گفت : خانوم شما چه نسبتی باهاش داری 
گفتم دخترشم . 
گفت : به بچه هاش زنگ بزنید بیان . مریض شما هر لحظه امکان ایست قلبی داره ..... هر اتفاق بدی رو شما منتظرش باشید ....
آخه لعنتی آدم به یه دختر بدبخت و دل آشوب اون حرفا رو میزنه ؟
لعنتی تو مراعات دل منو نکردی چرا ؟ 
مگه تو خودت زن نبودی دکتر ؟ چرا فکر نکردی من با چه توانی این حرف تو رو هضم کنم و تاب بیارم ؟ 
و این بود آغاز تراژدی فراغ پدر که فقط 5 روز طول کشید . 

تمام اون پنج روز هممون پیش بابا بودیم . و بابا هیچ تغییری نداشت تو وضعیت جسمانی و علائم حیاتیش . مهدی به هر دری میزد که بتونه بابا رو ببره تهران اما اجازه نمیدادن .
هادی تمام کارهای شخصی بابا رو یه تنه انجام میداد ..... ماساژ روزانه بدن بابا و حرف زدن باهاش 
و اما من بدبخت فقط گریه و زجه و التماس بخدا که بابام زجر نکشه ..... بابام درد نکشه .... بابام ا ذیت نشه ....
دوشنبه 26 که واسه ملاقات بابا رفتیم ، حال بابا بد بود . اولین جمله ای که با دیدن بابا گفتم اونروز این بود : 
امشب شب سختی در پیش دارم 
یهو پشت شیشه فریاد زدم : چرا بابا اونجوری نفس میکشه ..... مهدددددددددی
نفس بابا چرا به شماره افتاده ....... مهدی جانِ بابا برو تو با دکترش حرف بزن .....
 و فریاد و فریاد تو بخش آی سی یو ......
مهدی هراسون رفت تو ... چون خودش پزشک بود میتونست بدون اجازه وارد بخش بشه ... ااز پشت شیشه نگاهم به صورت مهدی بود بلکه ... اما نه ...... بغض مهدی رو از پنجره آی سی یو دیدم وتمام واقعیات رو فهمیدم . .......
تب بابا بسیار زیاد بود و نفس هاش به شماره افتاده بود . وقتی با اصرار رفتم تو ..... پاهای بابا سرد و کبود بود ...  پاهاش رو بوسیدم ، دستهاش رو بوسیدم ..... صورتش رو بوسیدم .... 
همونجا بود که 
 تمام قصه تلخ رفتن بابا رو باور کردم 
 هزار بار بوسیدمش .... گفتم بابا نرووووووو 
به من رحم کن 
به دختر تنهات رحم کن .... 
بابا درنگ کن 

همونروز یه آشنا بیرون اتاق بهم گفت : از بابا دل بکن تا راحت بره 
گفتم آخه لعنتی : کی از پدرش دل میکنه که من بکنم ؟ ها ؟
گفت : پدرت از دنیا کنده شده اما شاید منتظر رضایت تو باشه .... بزار راحت بره . ازش دل بکن
اومدم جلو پنجره بخش آی سی یو که به پشت بام باز میشد : با تمام قدرت سه بار فریاد زدم : 
خ د ا ی ا 
راضی ام به رضای تو 
راضی ام به رضای تو 
راضی ام به رضای تو 

وقتی برگشتم دیدم تمام اونهایی که اونجا بودن ، حتی ملاقات کننده های مریض های دیگه داشتن های های گریه می کردن ...
 دلشون سوخت واسه دل دردمند من ....
و حال خراب تر از خراب من .....


[ شنبه 25 خرداد 1398 ] [ 14:09 ] [ زعفـــــرانی ]

دلنوشته

بابای عزیزم :
میام اینجا برات بنویسم چون میدونم اینجا بهترین جای تنهایی من و توست . از دلتنگی هام ، از غصه هام ، از غم نبودنت ، از دنیای پست و قفس گونه بی تو .... همه و همه دارن آزارم میدن . 
بابا چرا دلتنگی هام برات کم نمیشه ؟ چرا دلم کمی هم آروم نمیشه ؟ چرا به نبودنت عادت نمیکنم ؟ چرا انقدر دلتنگتم ؟ 
بابا دارم خفه میشم به همون خدایی که پیشش آرام گرفتی .... 
تمام این 66 روز غم نبودنت تو دلم چنگ میزنه و هر روز انگار همون روز 22 فروردینی هست که واسه همیشه سکوت کردی ....
بابای مهربونم : بزار برات بگم از دوریت ، بزار برات بگم از اونروز آخری که خیلی بی حوصله بودی و  صبح اومدم بهت سر زدم دیدم خیلی کلافه ای ، نفس تنگی اذیتت میکرد و سرت رو روی میز گذاشتی و گفتی : چرا من نمیرم دیگه .....
گفتم خدا نکنه بابا ... سرما خوردی و ریه هات یه کم اذیتت میکنه . برات سیب و پرتقال پوست گرفتم که بخوری آخه چند روز بود که میل به هیچی نداشتی ، یه پر پرتقال خوردی و بشقاب رو جلو من گذاشتی و گفتی خودت بخور بهش دست نزدم تمیزه ..... گفتم بابا این چه حرفیه ؟ و بخاطر تو ازش خوردم . بهت گفتم بابا بعدظهر میام میبرمت پارک با ماشین یه دور بزنی . حوصله ت سر رفته . 
همونروز بعداظهر خونه همکارم دعوت بودم . نمیدونستم برم یا نرم 
آخه به بابا گفته بودم میبرمش پارک . از طرفی دوستهام مهمونی رو بارها بخاطر من بارها عقب انداخته بودن تا اونروز ..... 
تصمیمم رو گرفتم : با خودم گفتم یه سر خونه دوستم میرم و زود برمیگردم بابا رو می برم بیرون که نه اونا ناراحت بشن و نه بابا . قبل از ساعت مقرر رفتم خونه دوستم ، نیم ساعتی نشستم پیششون و بعد بلند شدم گفتم بچه ها من میرم . از اونا اصرار واسه موندنم و از من انکار ..... گفتم به بابا قول دادم ببرمش بیرون . 
تو کش و قرص نشستن از طرف اونا و بلند شدن از طرف خدم بودم که آخرش مهر پدری غلبه کرد و
بلند شدم و گفتم نه بچه ها اصرارم نکنید .... من میرم .
اومدم خونه و دیدم بابا لباس پوشیده و منتظر من نشسته ... بهم گفت: لباس پوشیدم اما پشیمون شدم ... نمیام ... حال ندارم . گفتم نه بابا ... با ماشین می برمت و زود برمیگردیم . سوار ماشینش کردم و راه افتادم . تو مسیر برای اولین بار تو یه ماشین میوه فروشی هندوانه دید ، اخه بابا عاشق هندوانه بود تو این فصل همیشه هندوانه میخرید و هر روز باید میخورد . میگفت جیگرم عطش داره ..... 
اونروزم یهو گفت : لیلی وایسا واسیا هندونه 
گفتم بابا حالا سرده هوا مزه نمیده . از طرفی اینا کال هست و نرسیده .... گفت نه وایسا ... عطش دارم هر چی باشه میخورم . 
چشم گفتم و کنار زدم خودش زود پیاده شد و دو تا هندوانه خرید یکی واسه ما یکی واسه خودشون 
تا نشست تو ماشین بهم گفت : برو پارک یه جا بشینیم هندونه بخوریم .
خندیدم گفتم : بابا تو این سرما ؟ آخه اونروز هوا سرد و بارندگی بود . گفتم بابا من تو ماشین چاقو و بشقاب ندارم که .... با یه غرولند زیر لبی گفت : تو هم که هیچوقت تو ماشینت هیچی نداری ......
بلند گفتم : نخیر انگار بابا طاقت نداره برسیم خونه ..... رفتیم پارک بدو بدو رفتم از دکه ای که تو پارک بود براش یه چای داغ گرفتم و بهش دادم . تا اونو میخورد 
رفتم یه چاقو هم از اون آقا صاحب دکه گرفتم امانت ..... اومدم هنودانه رو قاچ کردم .. اتفاقا چه هندوانه ای بود تا حالا ندیده بودم انقدر طبیعی و رسیده و شیرین .... 
از گل وسط هندوانه چند تا تکه بهش دادم ... خورد و گفت : دستت درد نکنه بابا که رفتی چاقو گرفتی ..... خیلی عطش داشتم با خنده گفت : تا خونه طاقت نمیاوردم 
همون لحظه بارون شدیدی گرفت .... و برگشتیم سمت منزل . اونروز از عمد از تو خیابونهای شلوغ و پرترافیک میومدم که زمان بیشتری بابا بگذرونه و خیابونها و زیبایی بارون رو تو اون غروب ببینه .... رسیدیم خونه . جلو در پیاده شد . از شیشه ماشین بهم گفت : دستت درد نکنه بابا ، خونه نمیای ؟
گفتم نه بابا دیر شده ، بچه ها الان شام میخوان ... برم واسه شام برسم . 
و این آخرین مکالمه ی من با پدر بود در اون غروب پنج شنبه تلخ 22 فروردین


[ شنبه 25 خرداد 1398 ] [ 13:02 ] [ زعفـــــرانی ]

من برای همیشه مُرده ام

عکس نوشته درد و دل یک دختر از نبودن پدرش غمگین برای پروفایل



موضوع: بدون شرح،
[ پنجشنبه 23 خرداد 1398 ] [ 15:18 ] [ زعفـــــرانی ]

دلتنگتم بابا

               میخواهمت پدر جان ، ولی دوری خیلی خیلی دور
            نه دستم به دستانت می رسد ، نه چشمانم به نگاهت
                                  تو را کم داشتن کم نیست
                                              درد است

                بابای عزیزم : همین که میدانم دیگر کسی شبیه تو نیست، 
                                 چقدر دلهره آورتر از نبودن توست
                                       مثل باران که نمیگوید کی؛ 
                                بی خبر در بزن و سرزده از راه برس
                                                 دلم تنگ است
       برای کسی که نه میشود او را خواست و نه میتوان او را داشت
                            فقط میشود سخت دلتنگ بود

  مثل امروز که سخت دلتنگتم و هیچ کس نمیفهمه بابا

عکس نوشته مرگ پدرم
                                                


[ پنجشنبه 23 خرداد 1398 ] [ 15:03 ] [ زعفـــــرانی ]

تو کجایی پدرم ....

آنقدر وسوسه دارم بنویسم كه نگو
تو كجایی پدرم..؟

آنقدر حسرت دیدار تو دارم كه نگو...
بسكه دلتنگ توام ، از سر شب تا حالا ...
آنقدر بوسه به تصویر تو دادم كه نگو...
جانِ من حرف بزن!
امر بفرما پدرم.

آنقدر گوش به فرمان تو هستم كه نگو...
كوچه پس كوچه این شهر پر از تنهاییست
آنقدر بی تو در این شهر غریبم كه نگو...
پدر ای یاد تو آرامش من...!
امشب از كوچه دلتنگی من میگذری؟!
جانِ من زود بیا
بغلم كن پدرم ...!

آنقدر حسرت آغوش تو دارم كه نگو...
به خدا دلتنگم!
رو به رویم بنشینی كافیست
همه دنیا به كنار...
گر چه از دور ولی من تو را میبوسم
آنقدر خاك كف پای تو هستم كه نگو...
یادت گرامی ، روحت شاد

بابای مهربونم 


عکس پروفایل پدر فوت شده، دختر است دیگر پدرش که نباشد زمین میخورد





موضوع: مناسبتی،
[ پنجشنبه 23 خرداد 1398 ] [ 15:00 ] [ زعفـــــرانی ]