تبلیغات
ღ♥ღ SAHIFEYE NOOR ღ♥ღ - برای پدرم
خداوندا : من خالیِ خالی ام از تو یعنی پُرِ پُر هستم از غیر تو...! خدایا ببخش مرا که سر درگمی من ازسرگرمی به غیر تو بود خدایا دیگران رابا تو آرام می کنم! ولی خودم رابا چه آرام کنم!؟ / زعفرانی

برای پدرم

بابا جان!

قلبم خالی است. مرگ تو با تهی شدن وجود من برابر بود. انگار چیزی را گم کرده‌ام و آن چیز تو هستی. ندیدن و نبودن تو برایم سخت است. دیگر منزل پدری برای من چه معنی می‌تواند داشته باشد؟ وقتی تو نیستی تا باغچه ها را آب بدهی؟ تو نیستی تا در را به روی ما باز کنی و ساکت و آرام یک گوشه بنشینی و بازی بچه‌ها را نگاه کنی.

خانه خالی است، قلب ما خالی است و تک‌تک سلول‌های بودن ما درد می‌کند. حالا دیگر من از چه کسی سراغ بچگی‌هایم را بگیرم؟ خاطره اولین کفش‌هایی را که برایم خریدی، چقدر دوست داشتم. یک بار دیگر تعریفش کن. فقط من بودم و تو. خودمان دو تا رفتیم. چقدر خوب بود.

یک خاطره‌ای هم داشتی که همیشه از بچگی من تعریف می‌کردی و به من می‌خندیدی. چقدر عصبانی می‌شدم از دستت. حالا بیا و آن خاطره از کارهای بچگانه مرا هزار بار بگو. دیگر نه از عصبانیت سرخ می‌شوم و نه خجالت می‌کشم، لبخند می‌زنم و به آهنگ صدای تو گوش می‌دهم و ذوق می‌کنم.

دوست دارم بگویم: بابا و تو بگویی: جان بابا؟ آن‌وقت بدانم که سر حال و خوشحال هستی. آن وقت خودم را برایت لوس کنم.

بابای خوبم! دیشب توی خواب گریه کردم. بیدار که شدم، گفتند اسم تو را صدا می‌زدم. دلم می‌خواهد پیش من باشی و مرا در پناه خودت بگیری. وقتی می‌خوابم تو را می‌بینم. چقدر خوابیدن را دوست دارم.


پدر از دست رفته ام !

به تو فکر می‌کنم و آرام می‌شوم. 

دلم می‌خواهد برایت بنویسم، بدهم فرشته‌ها تا برایت بیاورند.

 می‌نویسم و می‌آیم سر آرامگاهت می‌خوانم. تو کجایی؟

 آیا در آرامگاه هستی؟ یا در این قاب عکس که هرگاه دلم برایت تنگ می‌شود؛ آن را غرق بوسه می‌کنم.

دوست دارم برای تو بنویسم و با تو حرف بزنم تا شاید دلتنگی‌ام کم شود اما پدر از دست رفته‌ام، تو را به جان مادر با من حرف بزن. صدای تو را می‌خواهم تا آرام شوم. می‌خواهم از من چیزی بخواهی تا بگویم: چشم! می‌خواهم سراغم را بگیری. اما نمی‌گیری. باورم نمی‌شود که دیگر نتوانم صدای تو را بشنوم.

هر وقت پیرمردهای تسبیح به دست را می‌بینم، یاد تو می‌افتم، می‌گرداندی و می‌گردانی. می‌گفتم: بابا! تسبیحت را به من بده تا ذکر بگویم. می‌گفتی: تو با انگشت‌هایت ذکر بگو. دستانت را به من بده، می‌خواهم با انگشت‌های تو ذکر بگویم.

گاهی هراسناک از جا برمی‌خیزم و بهانه‌ات را می‌گیرم. به اتاق خالی تو می‌روم. روی کتاب‌هایت خاک نشسته است و من به اندازه هر ذره گرد و غبار هزار هزار بار غصه می‌خورم.

دلم می‌خواهد اینجا بودی و برایم کتاب می‌خواندی. آنجا که لقمان به پسرش می‌گوید که پدر و مادر را شکرگزاری کن و من به خاطر تو شکرگزاری کنم و از تو به خاطر همه‌چیز تشکر کنم.


عکس نوشته امروز نیستی پدر اما...





موضوع: مناسبتی،
[ پنجشنبه 23 خرداد 1398 ] [ 13:49 ] [ زعفـــــرانی ]