تبلیغات
ღ♥ღ SAHIFEYE NOOR ღ♥ღ - دلنوشته
خداوندا : من خالیِ خالی ام از تو یعنی پُرِ پُر هستم از غیر تو...! خدایا ببخش مرا که سر درگمی من ازسرگرمی به غیر تو بود خدایا دیگران رابا تو آرام می کنم! ولی خودم رابا چه آرام کنم!؟ / زعفرانی

دلنوشته

بابای عزیزم :
میام اینجا برات بنویسم چون میدونم اینجا بهترین جای تنهایی من و توست . از دلتنگی هام ، از غصه هام ، از غم نبودنت ، از دنیای پست و قفس گونه بی تو .... همه و همه دارن آزارم میدن . 
بابا چرا دلتنگی هام برات کم نمیشه ؟ چرا دلم کمی هم آروم نمیشه ؟ چرا به نبودنت عادت نمیکنم ؟ چرا انقدر دلتنگتم ؟ 
بابا دارم خفه میشم به همون خدایی که پیشش آرام گرفتی .... 
تمام این 66 روز غم نبودنت تو دلم چنگ میزنه و هر روز انگار همون روز 22 فروردینی هست که واسه همیشه سکوت کردی ....
بابای مهربونم : بزار برات بگم از دوریت ، بزار برات بگم از اونروز آخری که خیلی بی حوصله بودی و  صبح اومدم بهت سر زدم دیدم خیلی کلافه ای ، نفس تنگی اذیتت میکرد و سرت رو روی میز گذاشتی و گفتی : چرا من نمیرم دیگه .....
گفتم خدا نکنه بابا ... سرما خوردی و ریه هات یه کم اذیتت میکنه . برات سیب و پرتقال پوست گرفتم که بخوری آخه چند روز بود که میل به هیچی نداشتی ، یه پر پرتقال خوردی و بشقاب رو جلو من گذاشتی و گفتی خودت بخور بهش دست نزدم تمیزه ..... گفتم بابا این چه حرفیه ؟ و بخاطر تو ازش خوردم . بهت گفتم بابا بعدظهر میام میبرمت پارک با ماشین یه دور بزنی . حوصله ت سر رفته . 
همونروز بعداظهر خونه همکارم دعوت بودم . نمیدونستم برم یا نرم 
آخه به بابا گفته بودم میبرمش پارک . از طرفی دوستهام مهمونی رو بارها بخاطر من بارها عقب انداخته بودن تا اونروز ..... 
تصمیمم رو گرفتم : با خودم گفتم یه سر خونه دوستم میرم و زود برمیگردم بابا رو می برم بیرون که نه اونا ناراحت بشن و نه بابا . قبل از ساعت مقرر رفتم خونه دوستم ، نیم ساعتی نشستم پیششون و بعد بلند شدم گفتم بچه ها من میرم . از اونا اصرار واسه موندنم و از من انکار ..... گفتم به بابا قول دادم ببرمش بیرون . 
تو کش و قرص نشستن از طرف اونا و بلند شدن از طرف خدم بودم که آخرش مهر پدری غلبه کرد و
بلند شدم و گفتم نه بچه ها اصرارم نکنید .... من میرم .
اومدم خونه و دیدم بابا لباس پوشیده و منتظر من نشسته ... بهم گفت: لباس پوشیدم اما پشیمون شدم ... نمیام ... حال ندارم . گفتم نه بابا ... با ماشین می برمت و زود برمیگردیم . سوار ماشینش کردم و راه افتادم . تو مسیر برای اولین بار تو یه ماشین میوه فروشی هندوانه دید ، اخه بابا عاشق هندوانه بود تو این فصل همیشه هندوانه میخرید و هر روز باید میخورد . میگفت جیگرم عطش داره ..... 
اونروزم یهو گفت : لیلی وایسا واسیا هندونه 
گفتم بابا حالا سرده هوا مزه نمیده . از طرفی اینا کال هست و نرسیده .... گفت نه وایسا ... عطش دارم هر چی باشه میخورم . 
چشم گفتم و کنار زدم خودش زود پیاده شد و دو تا هندوانه خرید یکی واسه ما یکی واسه خودشون 
تا نشست تو ماشین بهم گفت : برو پارک یه جا بشینیم هندونه بخوریم .
خندیدم گفتم : بابا تو این سرما ؟ آخه اونروز هوا سرد و بارندگی بود . گفتم بابا من تو ماشین چاقو و بشقاب ندارم که .... با یه غرولند زیر لبی گفت : تو هم که هیچوقت تو ماشینت هیچی نداری ......
بلند گفتم : نخیر انگار بابا طاقت نداره برسیم خونه ..... رفتیم پارک بدو بدو رفتم از دکه ای که تو پارک بود براش یه چای داغ گرفتم و بهش دادم . تا اونو میخورد 
رفتم یه چاقو هم از اون آقا صاحب دکه گرفتم امانت ..... اومدم هنودانه رو قاچ کردم .. اتفاقا چه هندوانه ای بود تا حالا ندیده بودم انقدر طبیعی و رسیده و شیرین .... 
از گل وسط هندوانه چند تا تکه بهش دادم ... خورد و گفت : دستت درد نکنه بابا که رفتی چاقو گرفتی ..... خیلی عطش داشتم با خنده گفت : تا خونه طاقت نمیاوردم 
همون لحظه بارون شدیدی گرفت .... و برگشتیم سمت منزل . اونروز از عمد از تو خیابونهای شلوغ و پرترافیک میومدم که زمان بیشتری بابا بگذرونه و خیابونها و زیبایی بارون رو تو اون غروب ببینه .... رسیدیم خونه . جلو در پیاده شد . از شیشه ماشین بهم گفت : دستت درد نکنه بابا ، خونه نمیای ؟
گفتم نه بابا دیر شده ، بچه ها الان شام میخوان ... برم واسه شام برسم . 
و این آخرین مکالمه ی من با پدر بود در اون غروب پنج شنبه تلخ 22 فروردین


[ شنبه 25 خرداد 1398 ] [ 12:02 ] [ زعفـــــرانی ]