تبلیغات
ღ♥ღ SAHIFEYE NOOR ღ♥ღ - دلنوشته
خداوندا : من خالیِ خالی ام از تو یعنی پُرِ پُر هستم از غیر تو...! خدایا ببخش مرا که سر درگمی من ازسرگرمی به غیر تو بود خدایا دیگران رابا تو آرام می کنم! ولی خودم رابا چه آرام کنم!؟ / زعفرانی

دلنوشته

دو ساعتی بود که از بابا خداحافظی کرده بودم . حوالی ساعت 10 و نیم 
مامان زنگ زد و گفت :  بدو بیا بابا هیچ تکون نمیخوره .... فقط خدا میدونه خودمو چجوری رسوندم اونجا ..... دیدم بابا روی صندلی همیشگی پشت میز ناهارخوری نشسته ، شامش رو بر خلاف چند روز قبل که حتی لقمه ای نمیخورد ، خورده یه چای نصفه جلوشه و سرش افتاده پایین .... صداش کردم 
دیدم نهههههههه
صورتش رو تکون دادم ، دیدم نهههههههه
دستهاش هم شل از طرفین صندلی افتاده بود ...... 
بابا هیچ حرکت و جوابی نداشت .. فقط نفس بلند میکشید . دلم خوش بود به نفس هاش ..... فریاد میزدم فقط فریااااد ... فقط فریاد 
همسرم بلافاصله زنگ زد 115 . اومدن و گفتم مریضتون رفته کما با سطح هوشیاری 3 
دنیام همونجا بود که روی سرم خراب شد 
همراه آمبولانس رفتم ....... دکتر اورژانس تا اومد بالای سر بابا گفت : خانوم شما چه نسبتی باهاش داری 
گفتم دخترشم . 
گفت : به بچه هاش زنگ بزنید بیان . مریض شما هر لحظه امکان ایست قلبی داره ..... هر اتفاق بدی رو شما منتظرش باشید ....
آخه لعنتی آدم به یه دختر بدبخت و دل آشوب اون حرفا رو میزنه ؟
لعنتی تو مراعات دل منو نکردی چرا ؟ 
مگه تو خودت زن نبودی دکتر ؟ چرا فکر نکردی من با چه توانی این حرف تو رو هضم کنم و تاب بیارم ؟ 
و این بود آغاز تراژدی فراغ پدر که فقط 5 روز طول کشید . 

تمام اون پنج روز هممون پیش بابا بودیم . و بابا هیچ تغییری نداشت تو وضعیت جسمانی و علائم حیاتیش . مهدی به هر دری میزد که بتونه بابا رو ببره تهران اما اجازه نمیدادن .
هادی تمام کارهای شخصی بابا رو یه تنه انجام میداد ..... ماساژ روزانه بدن بابا و حرف زدن باهاش 
و اما من بدبخت فقط گریه و زجه و التماس بخدا که بابام زجر نکشه ..... بابام درد نکشه .... بابام ا ذیت نشه ....
دوشنبه 26 که واسه ملاقات بابا رفتیم ، حال بابا بد بود . اولین جمله ای که با دیدن بابا گفتم اونروز این بود : 
امشب شب سختی در پیش دارم 
یهو پشت شیشه فریاد زدم : چرا بابا اونجوری نفس میکشه ..... مهدددددددددی
نفس بابا چرا به شماره افتاده ....... مهدی جانِ بابا برو تو با دکترش حرف بزن .....
 و فریاد و فریاد تو بخش آی سی یو ......
مهدی هراسون رفت تو ... چون خودش پزشک بود میتونست بدون اجازه وارد بخش بشه ... ااز پشت شیشه نگاهم به صورت مهدی بود بلکه ... اما نه ...... بغض مهدی رو از پنجره آی سی یو دیدم وتمام واقعیات رو فهمیدم . .......
تب بابا بسیار زیاد بود و نفس هاش به شماره افتاده بود . وقتی با اصرار رفتم تو ..... پاهای بابا سرد و کبود بود ...  پاهاش رو بوسیدم ، دستهاش رو بوسیدم ..... صورتش رو بوسیدم .... 
همونجا بود که 
 تمام قصه تلخ رفتن بابا رو باور کردم 
 هزار بار بوسیدمش .... گفتم بابا نرووووووو 
به من رحم کن 
به دختر تنهات رحم کن .... 
بابا درنگ کن 

همونروز یه آشنا بیرون اتاق بهم گفت : از بابا دل بکن تا راحت بره 
گفتم آخه لعنتی : کی از پدرش دل میکنه که من بکنم ؟ ها ؟
گفت : پدرت از دنیا کنده شده اما شاید منتظر رضایت تو باشه .... بزار راحت بره . ازش دل بکن
اومدم جلو پنجره بخش آی سی یو که به پشت بام باز میشد : با تمام قدرت سه بار فریاد زدم : 
خ د ا ی ا 
راضی ام به رضای تو 
راضی ام به رضای تو 
راضی ام به رضای تو 

وقتی برگشتم دیدم تمام اونهایی که اونجا بودن ، حتی ملاقات کننده های مریض های دیگه داشتن های های گریه می کردن ...
 دلشون سوخت واسه دل دردمند من ....
و حال خراب تر از خراب من .....


[ شنبه 25 خرداد 1398 ] [ 13:09 ] [ زعفـــــرانی ]