تبلیغات
ღ♥ღ SAHIFEYE NOOR ღ♥ღ - دلنوشته
خداوندا : من خالیِ خالی ام از تو یعنی پُرِ پُر هستم از غیر تو...! خدایا ببخش مرا که سر درگمی من ازسرگرمی به غیر تو بود خدایا دیگران رابا تو آرام می کنم! ولی خودم رابا چه آرام کنم!؟ / زعفرانی

دلنوشته

ساعت ملاقات تموم شد و ما برگشتیم خونه . من با داداشم دوتایی برگشتیم .. تو ماشین اون هر دو گریه می کردیم و هیچ حرفی نمیزدیم . انگار هر دو میدونستیم امشب قراره چه خاکی تو سرمون بشه و دم نمیزدیم . 
تا رسیدیم خونه از بیمارستان به همسرم زنگ زدن که : پسرهاش بیان میخوایم مریضتون رو ببریم سونو گرافی .... داداشم بلند شد بره منم پریدم و گفتم منم میام . 
رفتیم بیمارستان و بابا رو از دستگاه جدا کردن و به یه دستگاه موقت وصل کردن که ببریمش سونو گرافی ..... وقتی از بخش آی سی یو تخت بابا اومد بیرون 
دیدم کبودی پاهای بابا بالاتر اومده و یخه ..... من به داداشم نگاه کردم و اون به من و باز هم سکوت همراه با اشک .... 
رفتیم طبقه زیرزمین برای سونوگرافی ... پشت در اجازه ورود به ما رو ندادن و گفتن : منتظر بشید شما . یکربعی زمان گذشت . درب باز شد و تخت بابا بیرون اومد ....
وااااااای بر من ..... خدایا از گفتنش هم اشک مجالم نمیده الان  بعد از 66 روز 
تمام بدن بابا سفید شده بود و عملا نفس نداشت حتی با اون دستگاه سیار .....  اینبار قبل از من داداشم فریاد زد : چرا بابام رنگش سفید شده ؟ چرا بابام اینجوری شده ؟ من گفتم : چرا نفس نمیکشه ؟ 
همینطور که با پرستارها با تختش می دویدن ما هم میدویدیم دست کشیدم رو صورت بابا دیدم یخه ، دستش دیدم یخه ، پاهاش دیدم یخه .....
گفتم بابا تو رو خدا یکی بگه چرا بابام اینطوری شده ؟
اما حرفی نمیزدن .. انگار لال بودن اون دوتا پرستار و خدمه ....
اینایی که الان دارم مینویسم همراه با سیل اشکه ... بماند اونروز  .....
به بخش رسیدیم .... بابا رو سریع بردن داخل و درب رو روی ما بستن ... نزاشتن بریم تو 
فقط از لای در دیدم همشون دارن میدون و هر کدوم یه کاری میکنن . یکی دستگاه رو وصل میکنه یکی آمپول اماده میکنه . یکی داره با دکتر تماس میگیره ....
من و داداشم غم یتیمی رو همون دم با تمام وجود حس کردیم و همونجا پشت درب آی سی یو نشستیم و  های های با هم گریستیم ...
پای اومدن به خونه رو نداشتیم . دلمون گواه شوم ترین خبر و حادثه رو میداد اما نمیخواستیم باور کنیم ...... اما هر دو فهمیده بودیم همون لحظه که بابا از اتاق سونوگرافی خارج شد و ما چهره ی سفید و یخ بابا رو دیدیم .... بابا رفته بود ... بابا رفته بود .... بابا رفته بود ...اما هیچکدوم به دیگری هیچی نگفتیم ...
اومدیم خونه .  من حتی لباس بیرون رو هم درنیاورده بودم
همینطور غمزده روی مبل نشسته بودم و خیره و غرق در افکار و خاطرات به گذشته و اشک سرازیر شده ای که تمومی نداشت این چند روز
مامان یهو با یه تشر بهم گفت : باز تو اینجوری نشستی و گریه میکنی دختر؟ خسته نشدی این چند روز ؟ 
اشکهات خشک نشد ؟ کور میشی دختر ها .... بابات خوب میشه ، بابا برمیگرده ... پاشو خودتو جمع و جور کن ...
 پاشو لباسهات رو عوض کن همه منتظر تو هستن شام بخورن .... میخواست با اون تشر منو از اون حالت دربیارهو به خودم بیام .... اما نمیدونست که من دقایقی قبل چی دیده بودم و منتظر چی بودم ... 
نه هیچ کس نمیدونست ..فقط من دیده بودم و داداش ....

ساعتی بعد وقتی همسرم با اون قیافه بهت زده ، رنگ پریده و اشک آلود و هراسان وارد خونه مامان اینا شد ......
 و با بغض رو به من گفت : الان از بیمارستان بهم زنگ زدن   
بابات
دنیا به تمام معنی آوار شد روی سرم 





موضوع: بدون شرح،
[ شنبه 25 خرداد 1398 ] [ 13:39 ] [ زعفـــــرانی ]