تبلیغات
ღ♥ღ SAHIFEYE NOOR ღ♥ღ - غمنامه ای بنام پدر
خداوندا : من خالیِ خالی ام از تو یعنی پُرِ پُر هستم از غیر تو...! خدایا ببخش مرا که سر درگمی من ازسرگرمی به غیر تو بود خدایا دیگران رابا تو آرام می کنم! ولی خودم رابا چه آرام کنم!؟ / زعفرانی

غمنامه ای بنام پدر

حالا الان با توام ، بابای خوبم : خوب میدونی که تمام وجودم بودی و چقدر زیاااد بهوجودت وابسته بودم ....
اینجا میام تا دلتنگیهامو فریاد بزنم ..... اینجا تنها جاییه که میخوام تنها باشم و کسی مزاحمم نمیشه . 
 داداشام ، مامان ، فامیل ، دوستان ، همسایه ها ، همکارام ، دوستام ، 
همه میگن : تو بهترین دختر بودی واسه بابات ، تو تماما وقف بودی برای بابا ، چرا انقدر بی تابی ؟  چرا انقد بی قراری ؟
اینا نمیدونن که با وجود داشتن زندگی مشترک اما 25 سال در کنارت زندگی کردن و حالا نداشتنت آسون نیست ؟  اینا نمیدونن من چی کشیدم این 66 روز بدون تو ، اینا نمیدونن جهنم درونم رو ، نمیتونن درک کنن ..... 
بابا خیلی دلم تنگته به همون خدایی که پیشش هستی . تمام وجودم درده ، تمام وجودم غمه ، تمام سلول های بدنم فریادت میزنه ، اشک امونم نمیده .... 
بابا میدونی حسرت چی رو میخورم ؟ حسرت اون لحظه هایی که میتونستم به دستهات بوسه بزنم و نزدم ، حسرت اون لحظه هایی رو که میتونستم به پاهات بوسه بزنم و نزدم ....شاید غرور ، شاید نادانی ، شاید حماقت ، شاید کوتاهی .....
نمیدونم اسمش رو چی بزارم .. اما نزدم .
 اونوقت اونروز لعنتی 26 فروردین رو میگم تو غسالخونه پاهای سردت رو غرق بوسه کرده بودم ، سرمو رو سینه سردت گذاشته بودم و های های زار میزدم ، بابا چقدر سرد و خاموش بودی اونروز ، گریه های منو و داداشام و بچه هام رو میدیدی که هر کدوم سر به سینه و سرت گذاشته بودیم و داشتیم زار میزدیم ، اما جواب زجه هامونو نمیدادی ، دستت رو روی سرم نمیکشیدی متل همیشه ، آرومم نمیکردی ... فقط میشنیدی و سکوت .....
 چقدر بهم سخت گذشت اونروز وقتی بعد از آخرین حمام دنیایی و سردت ، با دستای خودم گذاشتمت تو آمبولانس و راهی تهرانت کردم  و بلافاصله پشت سرت راه افتادم سمت بهشت زهرا و تحویل بهشت زهرا دادم ، خودت وصیت کرده بودی که پیش خونواده ت باشی ... خودت به مهدی بارها گفته بودی : هر چند برات زحمته پسرم اما منو ببر تهران پیش مادرم ... دستخطت وصیتت رو که مهدی بهم نشون داد 
 فقط خدا میدونه چه کشیدم ..... قربون اون خط قشنگت بشم بابای من  
 چقدر سخت و جانکاه گذشت بهم روز 28 فروردین .... واااااای بر من .... تو بهشت زهرا مانیتور سالن تطهیر رو نگاه می کردم که اسمت رو ببینم و بدنت رو تحویل بگیریم با خودم میگفتم : کاش هیچ وقت اسم بابا تو اون مانیتور لعنتی ثبت نشه .... کاش همه چی خواب باشه و کاااش ..... اما نه ... خواب نبود .  
بالخره اسم قشنگت رو مانیتور دیده شد و همه دویدن ..... یه گوشه وایساده بودم مبهوت و ساکت 
فقط نگاه میکردم .... وقتی به خودم اومدم دیدمت رو دستهای فامیل .....و یه دسته گل روی سینه ت ...
تصور نمیکردم هیچگاه بتونم نماز بر جسد بی جان بابا بخونم ....اما خوندم ...  نماز رو خوندیم و به محض تحویلت به آمبولانس ، نمیدونم در چند ثانیه تو کدوم ماشین قوم و خویش نشستم و گفتم منو برسونید به مزار بابا قبل از اینکه خودش بیاد .
و حالا من موندم و مزار کنده و آماده شده بابا و جسم بی جان بابا که هنوز نرسیده بود به خانه ی ابدی ..... صاحبخونه اون مزار تو بودی اما عمو قبل از تو و با اجازه ی تو اونجا سالها بود که خوابیده بود ، به عمو گفتم : عمو جان بابام خیلی تنها بود ، بابام خیلی دلتنگ بود ، بارها و بارها شاهد اشکهای یواشکی بابام بودم پشت پنجره اتاقش ... اما هر بار بهش میگفتم بابا چیه ؟ چی شده ؟ میگفت هیچی بابا ... طوری نیست . 
عمو بابام اومد پیشتون ، امشب مهمون تو و عمه و مامانجونه .... آخه بابام عاشق مادرش بود و بعد از چهل و نه سال که از مرگ مادرش میگذشت هر وقت ازش یاد میکرد قطرات اشکش رو میدیدم . 
 و حالا میرفت که در کنار عزیزانش آرام بگیره . 
بابا رسید ..... و امان از این ساعت و زمان ....
دویدم سمت جنازه بابا ..... آروم به داداشم گفتم :به همه بگو ، دقایقی کسی باهام کاری نداشته باشه  ... 
هیچ کسی 
هیچ کاری 
میخوام تو سکوت همه ، چند دقیقه با بابام خلوت کنم . 
از نوک پات تا سرت رو غرق بوسه کردم .... اینجا دیگه فقط اروم اروم میگفتم :
 بابا حلالم کن 
بابا کوتاهی هامو ببخش ، بابا حلال کن
بابا فراموشم نکن 
بابا دعامون کن 
بابا بچه هامو دعا کن 
بچه هام خیلی دوستت داشتن بابا.....  بچه هام خیلی بهت خدمت کردن .... دعاشون کن همیشه
بابا دیدار چهره ماهت به قیامت
بابا دیدار به قیامت من میگفتم و تک تک اون آدمهایی که اونجا بودن اشک میریختن

و آخرین لحظه دیدار مون وقتی بود که صورت زیبات رو باز کردن تا  بچه هات و مامان ببینن . بی درنگ بعد ازتلقین اومدم داخل قبر و با تمام وجود خم شدم رو صورتت ..بوسه میزدم و بوسه میزدم ...
با اشک و آه و غم فقط بوسه میزدم
نه یکی نه دو تا .... چند تا ..... صورت یخ و سردت .... پیشونی سردت ، چشمهای بسته و خاموشت .... همه رو بوسیدم و ای کاش میزاشتن همونجا باهات ساعتها بمونم  .... نزاشتن .... نزاشتن .... از بغلت بیرونم کشیدن ، بابا سخت هرین وداع عمرم بود اون لحظه .... دل سنگ به حالم آب میشد و میسوخت اون لحظه ....
بعدم یکی یکی بچه هات اومدن بوسیدنت و باهات خداحافظی کردن 
اشکهای مامان و داداشام دلم رو ریش می کرد ..... سر به آغوش هم ، هر چهارتایی در کنارت گریستیم و گریستیم ... و با دیدن اون حال ما همه و همه گریه می کردن ....تراژدی سخت زندگیم رقم خورد ....
ساعت 12 ظهر
98/1/28 
دیدارمون با پدر موکول شد به قیامت 



بابای عزیزم : بارها و بارها قران رو برات ختم کردم تو سالهای گذشته و این دو ماه که نبودی به مراتب بیشتر ، ذکر صلوات که همراه همیشگی منه تمام این روزها .... اما چرا آروم نمیشم بابا هااااان ؟

و اما بابای مهربونم :
حالا وعده گاه من با تو ، توی اتاقم  شده :
 یه میز خاطره 
یه عکس زیبای روبان خورده ات
یه ساعت مچی که خودم از دستت درآوردم
یه تسبیح شرف الشمس که خودم برات از مشهد خریده بودم
یه مهر که همیشه باهاش نماز میخوندی
یه کلاه که یادآور زیباترین چهره عمرمه (بابای قشنگم)
یه جلد از مفاتیح هایی که تهیه کردم برای یادبودت
و هزاران خاطره که هر روز با تو کنار اون میز دارم
ضیافتی دارم با اشک هر روز در کنار وعده گاهمون بابا 



من چکنم با صندلی خالی همیشگیت 
من چکنم با اتاق پر از خاطراتت 
من چکنم با تخت خالی از بابا 
من چکنم با یادگارهات 
من چکنم با صندلی نماز و جانماز همیشگیت 
من چکنم با دوری از مزارت 
من چکنم با دلتنگیم بابا 
خدایا  : ک م ک م ک ن 


خودت بگو من چه کنم؟






موضوع: بدون شرح،
[ شنبه 25 خرداد 1398 ] [ 14:04 ] [ زعفـــــرانی ]